عبدالله مستوفى
629
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
آن هم باعدام ! ، براى كدام جرم ؟ و به حكم كدام محكمه ؟ معلوم نبود ولى سركار افسر بدون اينكه بفهمد چه ميگويد و اندازهاى براى قلمبهگوئى خود قائل شود ، اينجمله را بر زبان ميراند . نزاع لفظى و مشاجره و ردوبدل شدن حرفهاى ناروا و توهينآميز ، ميان يك وزير و يك وكيل ، در داخلهء مجلس قابل شكايت برئيس مجلس است . سردار سپه همين كار را كرد و هيئت رئيسه ، البته بايد تحقيقات مقدماتى ، در اين واقعه را بر هر كار مقدم دارند . تحقيقات از شهود و چگونگى وقوع مشاجره ، مدتى وقت گرفت . ظهر شد و موقع مجلس علنى گذشت و استيضاح بعصر موكول گشت . قبلا قرار بوده است كه وقتى استيضاحكنندگان ، بعد از استيضاح ، بمنزلهاى خود برميگردند ، طرف بىمهرى ملت واقع شوند ، كه تلافى حرفهاى زنندهاى كه ناگزير در ضمن مذاكرات استيضاحى زدهاند ، درآمده و طرفدارى ملت ، از رئيس الوزراى محبوب ، ظاهر شده باشد . اما نايب چلوئى بدبخت ، كه مامور اجراى اين كتككارى و توهين بود ، خبر نداشت كه استيضاح بعصر موكول شده است و تير از شصت رفته ، ناگزير به هدف مىرسيد . بنابراين ، همين كه مدرس و حائرىزاده و ميرزا على كازرونى از مجلس خارج شدند ، كه براى نهار ، بمنزلها بروند و از جلو مسجد سپهسالار گذشته ، به سمت كوچهء پشت مسجد پيچيده و از جلو كاروانسراى وقفى مسجد رد شدند ، ناگهان گرفتار تعرض و حملهء اين مزدوران نظميه گشتند . نايب چلوى ، كه رئيس جمعيت بود ، سيلى بمدرس زد . ميرزا على - اكبر كازرونى چماقى دريافت كرد ، كه تا چند روز بسترى بود . براى حائرىزاده هم ، چماقى حواله شد ، كه اگر بداخلهء خانهء مظاهر پناه نبرده بود ، او هم بسترى ميشد ، ولى در نتيجه ، عمامه از سرش افتاد و بيغما رفت . از صداى هياهو ، كاروانسرادار و حمالهاى كاروانسراى وقفى مسجد ، كه بمناسبت توليت مدرس همه از مريدان او بودند ، بيرون ريخته ، كسبهء خيابان هم جمع شدند . مهاجمين هم همين كه هوا را پس ديدند ، فرار كردند و حاميان آقايان را بخانهها رساندند . اين حسن خدمتها را نظميه بجا ميآورد . ميدانيم رياست نظميه ، بعد از وستداهل نصيب سركار سرهنگ محمد خان آن روز و تيمسار سرتيپ محمد درگاهى امروز ، شده بود . اين آقاى سرتيپ كه اسم درگاهى را هم بعنف و تشر رفتن بآقاى دبستانى نمايندهء كرمان به خود تخصيص داده است ، همانست كه در كودكى ، هنگاميكه در مدرسهء علميه درس مى - خوانده ، در سر هر كار پوچى براى رفقاى خود چاقو ميكشيده و به همين جهت ، در مدرسه بمحمد چاقو ملقب شده بود و بعدها هم ، ماجراجوئى او با سرلشگر ضرغامى ، موجب خانهنشينى او گشته است . اين سركار ، يا تيمسار در رياست نظميهء خود ، در اين شهر از ايندسته گلها زياد به آب داده و بجاى كلاه ، از اين قبيل سرها ، براى صاحب كار خيلى برده است .